این روزها در فصل پاییزیم؛ اما نگاه کن! با اینکه بوی پاییز آمده، اما طبیعتِ این دیار همچنان همچون بهار، سرِ سبز و زنده دارد؛ گویی زمین نیز به پاسِ خونِ پاکِ تو، تن به زردی و رخوت نداده است و درختان در عهدِ دیرینِ خود با بهار ماندهاند. اما در دلِ ما، عقربهها روی همان ساعتِ درد و افتخار قفل شدهاند. مگر میشود طنینِ آن کلامِ نافذ را از گوشهی ذهنِ این امت پاک کرد؟
بهقلم: علی اشرف خلیلی
هفت ماه و اندی از آن غروب ناگهانی میگذرد؛ هفت ماه است که تقویمِ این سرزمین در همان نقطهی داغِ وداع ورق میخورد.
به آسمان نگاه میکنیم؛ ابرها هنوز روایتگرِ خروش آن مردند که زیر بارانِ حوادث، استوار ایستاد و چترِ حمایتش را بر سرِ خستگان گسترد.
به سنگرها، به منبرها، به کوچهپسکوچههای شهرها و به افقِ نگاهِ امت که نگاه میکنی، جای خالی آن قدمهای استوار و صدای امیدواریم را حس میکنی!
انگار همین دیروز بود!
صدایی از پسِ سالها مجاهدت در گوش تاریخ پیچید که:
*«ما را یاد و تو را خاطر فراموش…»*
اما نه!
این روزها در فصل پاییزیم؛ اما نگاه کن! با اینکه بوی پاییز آمده، اما طبیعتِ این دیار همچنان همچون بهار، سرِ سبز و زنده دارد؛ گویی زمین نیز به پاسِ خونِ پاکِ تو، تن به زردی و رخوت نداده است و درختان در عهدِ دیرینِ خود با بهار ماندهاند. اما در دلِ ما، عقربهها روی همان ساعتِ درد و افتخار قفل شدهاند. مگر میشود طنینِ آن کلامِ نافذ را از گوشهی ذهنِ این امت پاک کرد؟
صدایی که مرهمِ زخمها بود، صدایی که به وقتِ طوفان، لنگرِ آرامشِ این مردم بود.
امروز، در این لحظهی دلتنگی، مخاطبِ ما نه فقط سنگ و خاک، بلکه تمامِ آسمانِ بیدارِ این دیار است. ما اینجا ایستادهایم؛ در امتدادِ همان راهی که مجاهدتهای او فرشش شد.
به روزگار، به شبپرستان، و به همهی کسانی که خیالِ خامِ فراموشی در سر دارند، با صدایی به بلندیِ تاریخ فریاد میزنیم:
شاید دستِ روزگار ما را از دیدارِ رخِ ماهت محروم کرده باشد، اما تو… تو در لوحِ جانِ این امت، نگینی هستی که هیچ غباری رویش را نمیپوشاند.
تو را از یاد نخواهیم برد؛ نه در هیاهوی زمان، نه در پیچوخمِ رویدادها، و نه در تپشهای واپسینِ این خاک. نامِ بلندِ تو، مشعلِ فروزانِ این نسل است؛ و خاطرهات، تا ابد در رگهای این سرزمین جاری خواهد ماند.
یادت گرامی و راهت تا ابد پاینده باد.